تبليغاتX

JavaScript Codes glitter textglitter textglitter textglitter textglitter textglitter textglitter text glitter textglitter text glitter textglitter text glitter textglitter textglitter textglitter text غم پنهان
غم پنهان

بدترین شکل دلتنگی آن است که بدانی که در کنار توست ولی هرگز به او نخواهی رسید ×

:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: BLOGSKIN

نمیدونم...

شنبه بیست و ششم آبان 1386-1:37 -پروین

سلام...

نمیدونم چرا دلم خواست امشب بیام و

اینجا بنویسم....

نمیدونم چی بنویسم بعد از گذشت ۷ماه

آره نوروز امسال با استرس ولی خوب آغاز شد

سه روز وحشتناک داشتیم ولی همه چی به

خواست خدای بزرگ به خیر و خوشی گذشت

در کنار عزیزانم .

من تا حالا خدا رو شکر سال خوبی داشتم همراه

با محبت و عشق که امید وارم ادامه داشته باشه

و پایان خوبی هم،هم برای خودم هم برای همه

داشته باشه اتفاقات باور نکردنی برای من در این

سال اتفاق افتاد که به خاطره های جاودانه تبدیل

میشن.الانم خوشحالم اگر غم پنهانم بذاره....

راستی برد پرسپولیسم به همه هوادارن پرسپولیس

تبریک میگم من عاشق پرسپولیسم

لینک ثابت |

نوروز......

سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385-3:41 -پروین

 

 دوباره نوروز داره میاد، ساکشو بسته

 چند روز دیگه میاد مهمونی .

یه مهمونی که سالی یه بار میاد ومیره

دوسش داریم، شاید مثل بچه گیها نه ولی

 بازم تو خون ما ایرانی ها هست و کاریشم نمیشه

کرد. خیلی هم از این نوروز و سال نو خوشحالیم

 آخه با اومدن نوروز ما،همه جا نو میشه حتی

طبیعتم نوروز رو با ما جشن میگیره طبیعتم

خونه تکونی میکنه ولی ای کاش!ما آدما هم

مثل خونه ها،درخت ها،وسایلها، لباسها و خیلی چیزای

دیگه ...ها نو میشدیم.، البته میشه ها یکمی سخته...

آره پیشنهاد دادم پستای آخر سالی شاد باشه

سعی کردم خودم اولی باشم وتا حدی هم پستم شاد باشه

پیشاپیش سال نو رو به همه ی عزیزانم تبریک میگم.

 امید وارم هر جا  هستید سال خوبی را شروع کنید

در کنار هر کی دوسش دارید

بوووووووووووم دریی دریی دریی دریی

دریی دریی دریی دریی آغاز سال

۱۳۸۶ هجری شمسی بر همگان مبارک  

 

دوستتون دارم

نوروزتان پیروز هر روزتان نوروز

یادتون نره ما ایرانی هستیم نوروز هم مخصوص ایرانی هاست

پس همه با هم به استقبالش بریم

با یه دنیا شادی به دور از کینه و نفرت

بیایید تو سال ۸۶  با هم دوست باشیم و دست

از نظرای بی اسمم برداریم

آخرین پست در سال ۸۵ 

مانوروز و تو شیراز جشن میگیریم 

 شما چی ؟

لینک ثابت |

دلم تنگیده برات...

شنبه دوازدهم اسفند 1385-1:38 -پروین

 

چهار سال ندیدمت، چهار سال صداتو نشنیدم ،

چهار سال دیگه هیچ اثری از تو نیست،

آره چهار سال از اون شب کزایی میگذره،از اون شب که

برای اولین بار چشمم به دیدن یک جسم بی روح افتاد

آره اون جسم قشنگ تو بود،هر چی صدات کردم جوابمو ندادی

هر چی التماست کردم دیگه پا نشدی میدونم

که دلت نمی خواست بری میدونم که آماده شده بودی

برای سفر عید حتی لباساتو جمع کرده بودی تو رفتی

ولی همونطور که میخواستی یک ثانیه از ذهنو قلب من و

بقیه بیرون نرفتی آره تو یادگاری دادی که یادت باشیم

ولی بدون یادگاری یادتیم.هر چی میخرم،هر چی میپوشم

هر جا میرم که دور هم هستیم.،یادتم،همه به یادتن

 آره مامان بزرگ گلم تو چهار سال که رفتی و مارو تنها

گذاشتی.اگه ۲ روز ما رو نمیدیدی گلایه میکردی

حالا ما چی بگیم که تو چهار سال ما رو تنها

گذاشتی و رفتی بدون هیچ ............

مامان بزرگ دلم برات یه ذره شده دلم میخواست باشی

 بیام دنبالت،بیام ببرمت بیرون،بریم بگردیم.

 کاش فقط یک ساعت میومدی پیشم ...

آره ۴سال پیش یه همچین شبی ساعت حدودا"

۱۱:۴۵عمو حسینم زنگ زد و به بابا گفت بیا که

 مامان بزرگ تموم کرد،مامانم باور نمیکرد،من گریه میکردم

 نگار همینطور.با نگار آژانس گرفتیم رفتیم دیدیم

مامان بزرگ گلم مثل یه آدم خواب خوابیده

خواب ابدی!برای اولین بار بود که بایک...روبه رو میشدم.

 ولی اصلا نترسیدم کلی بوسش کردم

کلی دستاشو گرفتم،ولی برعکس همیشه

 دیگه جوابمو نداد.........................برای همیشه

 

 

لینک ثابت |

تولد دوست داشتنی ترینم...

چهارشنبه نهم اسفند 1385-3:15 -پروین

 

  آره دوباره تولد

 هر کی هر چی میخواد بگه بگه برام مهم نیست

 من دوست دارم که روز تولد و تبریک بگم به همین  طریق

  آره نهم اسفند سال هفتاد ویک در شهری که من

  عاشقشم پسر گلی به دنیا اومد

 که من از همون اولم خیلی خیلی دوسش داشتم

  و دارم و خواهم داشت

 آره این گلپسر مارو تا مدتی بهمن صدا میزدند

  ولی بعد از مدت کوتاهی اسم فوق العاده قشنگه

  پیام رو واسش گذاشتند.

  آره امروز تولد دوست داشتنی ترینم هست

  آقا پیام گل پسر عمه ی گلم که خیلی خاطرش واسم عزیزه

 عزیزم با یه دنیا عشق و محبت و هزاران گل سرخ

 و میخک  تولد ۱۴سالگیتو  تبریک میگم.

 تولدت هزاران بار مبارک.

  تبریک منو بپذیر گلم. دوست دارم خیلی خیلی

 تقدیم به تو گلم

 تولدت مبارک 

*عکس از نگار*

لینک ثابت |

گاه...

شنبه پنجم اسفند 1385-3:4 -پروین

 

گاه یک لبخند آنقدر عمیق میشود که گریه میکنم...

گاه یک نگاه آنچنان سنگین می شود ،

که چشمانم رهایش نمیکنند...

گاه یک سکوت آنقدر سنگین است،که جذبش می شوم ...

و گاه یک عشق،آنقدر ماندگار است که دچارش می شوم ...

تقدیم به خواهر کوچولوی گلم که خیلی اینو دوست داره

 

لینک ثابت |

یه خستگی تقریبا شیرین...

دوشنبه سی ام بهمن 1385-4:39 -پروین

 

سلام به همه ی عزیزانم

ممنون، این چند روزه که من نبودم به

یادم بودید. همش ۲ یا ۳روز بوده ها ولی

برای خودم انگار که یه ۲ یا ۳ ماهی گذشته.

آره اثاث کشی کار سختیه ولی وقتی خونه جدید

 چیده میشه کلی آدم میذوقه مثل الان من

ولی فک نمیکردم خداحافظی کردن از خونه ی

قبلیم انقدر برام سخت باشه؟!!  

به حد گریه کردن و حرف زدن با خونه و ...

آخه خونه ی خوبی بود هم واسه خودم هم

واسه اونایی که میومدن خونمون همه دوسش

داشتن. خیلی کار سختی بود جدا شدن از جایی

که ۳ سال تموم باهاش بودی و تمام لحظات شیرین

و تلخ و با اون گذروندی به قول بهزاد شاید

تا آخر عمردیگه حتی رنگ اون خونه رو هم نبینیم

دوسش داشتم چون اکثر عزیزانم به اونجا اومده بودن

و لحظات خوبی رو در کنار هم دیگه گذرونده بودیم

ولی خوب این خونه هم خوبه، خوشگله

امید وارم مثل قبلی، خونه ی خوبی باشه هم

واسه خودم هم واسه همه ی اونایی که میان

خونمون.............

راستی ۲۹ بهمن روز دوستی ایرانیان بر همه مبارک

 

لینک ثابت |

بازم یه تولد...

چهارشنبه هجدهم بهمن 1385-11:12 -پروین

 

آره یه تولد دیگه...........

من عاشق اینم که روز تولدا را به

 خاطر بسپارم وبهشون تبریک بگم.

ولی اینایی که واسشون پست میذارم

که جزو عزیزترینها هستند

سه پستمه که به فاصله ی شش روز شش روز

به تولد اختصاص داره پژمان مژگان 

 ۶و ۱۲ حالا هم ۱۸......

آره ۲۳سال پیش ساعت ۷عصر بازم

تو گوشه ای از این شهر پرهیاهو (تهران)

در بیمارستان ایران دختر کوچولوی نازی

قدمهای قشنگشو تو این دنیا گذاشت .......

آره امروز تولد نازنین عزیزمه که می دونم

همه ی فامیل دوسش دارن

نازنین نازم تولدت با یه دنیا عشق و محبت تبریک

اینم تقدیم به تو گلم که گربه دوست داری

 تولدت مبارک

*عکس از نگار*

 

لینک ثابت |

یه تولد دیگه

پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385-11:38 -پروین

 

چقدر زمان زود میگذره....................

انگاری همین دیروز که نه ولی ۴یا۵ سال پیش بودکه

بابام اومد خونه و خبر به دنیا اومدن یه بچه رو داد..

اولم کلی ما رو اذیت کرد هر دقیقه یه چیز گفت یه بار

گفت دختره،یه بار گفت پسره،یه بار گفت دو قلو هست

آخه بابا خیلی قشنگ تو این موردا دروغ میگه.....

خلاصه فهمیدیم که یه دختر به جمعمون اضافه شده

ما دخترام که همیشه با پسرای فامیل سر اینکه تعداد

دخترا بیشتره یا پسرا کل داشتیم

کلی خوشحال شدیم و ذوقیدیم.........

بعد رفتیم که دختر کو چولو رو ببینیم و اسم بذاریم ...

هر کی یه اسمی می گفت.........بهروز طبق معمول همیشه

پگاه،پریسا می گفت مژگان،زن عمو افسانه

می گفت آذیتا،عمو حسنم  به دلیل اینکه اکثر دوست

دخترای بهروز و ابو الفضل اسمشون مژگان بود می گفت

هر چی به غیر از مژگان .ولی در آخر پریسا

 با یه گریه موفق شدو اسم نی نی شد مژگان

حالا ۱۸ سال از اون روز و شب میگذره

و مژگان ما امروز ۱۸ ساله میشه..

منم به این طریق تولد ۱۸ سالگی شو بهش تبریک میگم.

تقدیم به تو گلم

تولدت مبارک

*عکس از نگار*

لینک ثابت |

تولد

جمعه ششم بهمن 1385-16:25 -پروین

 

سلام.........

قرار بود اعترافات روی صفحه باشه ولی آخه امروز

 

نمی شد دیگه امروز یه روز قشنگه خیلی قشنگ ...

 

آره امروز روز به دنیا اومدن سوگلی باغ زندگیمه

 

امروز عزیزم،عشقم که به جرأت میتونم  بگم به خاطر

 

وجودش زنده ام به خاطر بودنش هستم به خاطر........

 

آره 6 سال پیش ساعت 4:25 دقیقه بعد از ظهردر

 

بیمارستان هدایت تهران پژمانم به دنیا اومد.

 

عزیزم ،عشقم، همه ی دنیام:

 

  تولدت

 

 مبـــــــــــــــــــــــــــــــارک.

 

 

چون عاشق رنگ قرمزه با قرمز نوشتم.

* عکس هم از طرف نگار و مهسا*

 

 

لینک ثابت |

در خواست فرشید

یکشنبه یکم بهمن 1385-0:5 -پروین

 

نمی دونم متاسفانه یا خوشبختانه اسم من جزو لیست

کسانی بوده که فرشید خواسته اعترافاشونا بنویسن

نمی دونم چی بگم ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

ولی تا جایی که یادم میاد بچه ی شر و اذیت کنی نبودم

یه چیزی یادم اومد یه همسایه داشتیم که

 یه پله جلو خونش بود که باعث میشد دستم به

زنگشون برسه و هر از گاهی آره دیگه.......

یه بار دیگه هم یه همسایه مامان بزرگم داشت

به اسم صولت خانم که فوق العاده....وحزب ا...ی بود

من و پریسا برای اینکه لجشو در بیاریم رفتیم جلوش از

تو بالکن خونه مامان بزرگ ادا و رقص و شکلک

 در اوردیم اونم اومدبه مامان بزرگ گفت

ولی مامان بزرگ به قدری مهربون بود

که به ما هیچی نگفتمن مامان بزرگمو میخوام

یه بار هم که خیلی کار بدی کردم اونم 

خونه ی دایی ناصرم با بهمن بودم

خونشون یه بالکن داشت رو به خیابون اصلی

که من و بهمن توش وای میستادیم به بیرون تف پرتاب

میکردیم که چشتون روز بد نبینه تف ما افتاد رو سر یه

پیرمرده ما در رفتیم تو اطاق هر از گاهی

 سرک میکشیدیم میدیدیم که مرد تا

سر چاررا میره و بر میگرده آخه حق داشت

ولی خوب بخیر گذشت ما رو پیدا نکرد

 هروقت پای دعوا  یا کل میشد خودمو کنار میکشیدم

آره از بچگی علاقه ی خواسی به گردش رفتن داشتم

حالا هرگردشی،به حدی زیاد بود

 که گاهی وقتا بابام از دستم خسته میشد

 آخه هر جا میخواست بره انقدر نگاش

 میکردم که مجبور میشد ببردم

اعتراف بعدی از اینکه داداش بزرگتر داشتم

ناراحت بودم و همیشه هم با هم

 ناسازگاری داشتیم در حد

لفظی نه دستی ولی الان نه دیگه ناراضی نیستم

از اینکه یکی می گفت از دختر بدم میاد

به شدت عصبی میشدم و بهم بر

 میخورد ولی بعدا"بر عکس

خودم دلم میخواست بچه ام پسر باشه

 اگه راهی بود خودم هم .....................

به عمه هام علاقه ی خواسی داشتم و دارم به حدی

 که هر وقت میخواستم ازشون جدا بشم گریه میکردم

تو دوران ابتدایی با اینکه علاقه ی خواسی

به مدرسه داشتم ولی هر روزلحظه خداحافظی با مامان

 و بابا بغض عجیبی گلومو می گرفت

یه بار که خیلی لجم در اومد از دست ۲تا

پریساها بود، اونم عروسی دایی ناصرم این ۲تا به

حدی باهم دوست شده بودن که دیگه منو کنار

 گذاشته بودن و منم خیلی لجم گرفته بود آخه اونا باهم

نسبتی نداشتن ولی من با هر دو داشتم بی مزه ها

در سن ۱۵ سالگی دوست داشتم تشکیل زندگی بدم

که همین طور هم شد.

مثل اینکه قراره منم اسم ۵ نفرو بدم

 خوب :پریسا،نگار،پیام،میلاد،شهرزاد.

 

لینک ثابت |


تمام حقوق این قالب متعلق به میباشد.

<
or Go to webloger.5u.com (Using a Link)
JavaScript Codes